Game Of Life Cours

دوره بازى زندگى

سر فصل های دوره

تا حالا به این فکر کردی که شاید مشکل خیلی از ما این نیست که زندگی کردن رو بلد نیستیم؛ بلکه مشکل اینه که زندگی رو همون‌طور که هست نمی‌بینیم؟

تا حالا به این فکر کردی که زندگی یک بازیه؟

نه به این معنا که زندگی بی‌اهمیته یا رنج‌ها و اتفاقاتش واقعی نیست... بلکه به این منظور که ما به این دنیا اومدیم تا در این بازی زندگی کنیم، تجربه کنیم، بیاموزیم، رشد کنیم و از بازی کردن لذت ببریم.

هر بازی، قواعدی داره.

اگر قواعد بازی رو نشناسیم، اگر مدام با قواعدش بجنگیم، اگر بخواهیم بازی رو مطابق خواسته‌ها، نظر و صلاحدید صرفاً خودمون تغییر بدیم، نه‌تنها از بازی لذت نمی‌بریم، بلکه دائماً احساس شکست، نارضایتی و درماندگی می‌کنیم.

اما وقتی ساختار بازی رو می‌شناسیم، قواعدش رو می‌پذیریم و با آن همراه می‌شویم، اشتباه می‌کنیم، یاد می‌گیریم، دوباره انتخاب می‌کنیم و ادامه می‌دیم... اون وقت اتفاق عجیبی می‌افته: بازی کردن خودش تبدیل به بخشی از لذت سالم زندگی می‌شه.

دوره «بازی زندگی» دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه.

ما در این شش هفته قرار نیست فقط درباره زندگی حرف بزنیم؛ قرار است به خودِ بازیِ زندگی نگاه کنیم. ببینیم چه واقعیت‌هایی در این بازی وجود دارند که اگر آن‌ها را اون‌جوری که هست ببینیم، کیفیت زندگی، انتخاب‌ها، روابط و حتی میزان رضایتمان تحولی اساسی خواهد یافت.

با خودمان مواجه می‌شویم؛ با بدنمان، با تجربه‌هایمان، با اشتباهاتمان، با تغییر، با جهان اطرافمان، با دیگر انسان‌ها، با معنایی که به بودن خودمان می‌دهیم و حتی با ایمان و عدالت جهان هستی مواجه می‌شویم.

قرار است بفهمیم شاید هر چیزی که در زندگی مطابق میل ما پیش نمی‌رود، الزاماً یک «اشتباه در زندگی» نیست.

گاهی چیزی که ما اسمش را شکست گذاشته‌ایم، دارد درسی را به ما نشان می‌دهد که هنوز یاد نگرفته‌ایم.

گاهی تغییر، چیزی نیست که باید از آن فرار کنیم؛ بلکه بخشی از ساختار همین بازی است.

گاهی مسئله این نیست که جهان باید با ما هماهنگ شود؛ مسئله این است که ما لازمه شیوه حضورمان در جهان را تغییر دهیم.

و شاید یکی از مهم‌ترین چیزهایی که در این مسیر کشف می‌کنیم این باشد که:

رشد یعنی تمام‌وکمال بودن نیست؛ رشد یعنی آموختن. آموختن از تجربه‌ها، از انتخاب‌ها، از اشتباه‌ها، از رابطه‌ها، از رنج‌ها و از تمام چیزهایی که زندگی سر راهمان قرار می‌دهد.

و هرچه بیشتر می‌آموزیم، ظرفیت ما برای دیدن، انتخاب کردن، تجربه کردن، دوست داشتن و اثر گذاشتن بزرگ‌تر می‌شود.

اما «بازی زندگی» قرار نیست به تو قول یک زندگی بدون رنج بدهد. قرار نیست بگوید دیگر اشتباه نمی‌کنی، نمی‌ترسی، شکست نمی‌خوری یا اتفاقات سخت برایت نمی‌افتد. نه، بازی همچنان بازی است؛ اما بعد از این شش هفته، تو بازی را جور دیگری می‌بینی.

به جای جنگیدن دائمی با آنچه که هست، یاد می‌گیری در آن حضور داشته باشی.

به جای اینکه هر اتفاقی را پایان راه ببینی، در آن امکان یک آموختن را کشف می‌کنی.

و مهم‌تر از همه، یاد می‌گیری که زندگی را دیگر «تحمل» نکنی... بلکه واقعاً بازی کنی. با حضور، با آگاهی، با احترام به ساختارهای بازی، با پذیرش، با انتخاب، با رشد و البته با لذت سالم.

چون اگر قرار است در این بازی زندگی کنیم، شاید یکی از مهم‌ترین درس‌ها این باشد که:

قرار نیست فقط برنده بازی باشیم؛ قرار است از خودِ بازی کردن هم لذت ببریم.

این، برای من مفهوم «بازی زندگی» است.

شش هفته برای دیدن دوباره زندگی؛ برای آموختن، برای رشد کردن و برای اینکه این بار به نوعی دیگر، زندگی را نه از جایگاه قربانی اتفاقات، بلکه از جایگاه یک بازیکن آگاه تجربه کنیم.

اما مهم‌تر از دانستن این واقعیت‌ها، این است که ببینیم:

وقتی این واقعیت‌ها را جدی بگیریم، چه چیزی در شیوه زندگی کردن ما تغییر می‌کند؟

چه اتفاقی می‌افتد وقتی یاد بگیریم به جای جنگیدن با آنچه هست، آن را ببینیم و بپذیریم؟

وقتی بفهمیم اشتباه الزاماً نشانه شکست نیست، بلکه می‌تواند یکی از عمیق‌ترین معلم‌های زندگی ما باشد؟

وقتی یاد بگیریم در جهانی که دائماً در حال تغییر است، به جای مقاومت دائمی، حضور، انعطاف و پویایی را انتخاب کنیم؟

وقتی متوجه شویم کیفیت رابطه ما با جهان، تا حد زیادی انعکاسی از کیفیت رابطه ما با خودمان است؟

و وقتی بفهمیم انسان می‌تواند از دل شرایط دشوار، از دل یک رابطه سخت، از دل یک شکست و حتی از دل یک فقدان، چیزی بسازد که هم خودش را رشد دهد و هم به زندگی دیگران چیزی اضافه کند؟

و در نهایت در این بازی، تو تبدیل می‌شوی به یک کیمیاگر.

کیمیاگری که دیگر ناملایمات زندگی، شرایط و ناخوشایندی‌هایش برایش فقط تبدیل می‌شود به فرصتی برای کیمیاگری؛ چون دیگر بلد است هر چیزی را تبدیل به طلا کند...